غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
548
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
از اشكالى نيست و بهر تقدير نزد راقم حروف آنچه به صحت پيوسته آنست كه مولانا نظام الدين بعد از آنكه بصحبت صاحب قران ظفر قرين مشرف گشت همواره بسان دولت و اقبال ملازم درگاه جاه و جلال بود و در باب وقايع آن جناب تاريخى تاليف فرمود . شيخ شمس الدين محمد بن محمد الجزرى نور الله مرقده مقتداى محدثان عاليشان و پيشواى دانشمندان بلند مكان بود بزهد و تقوى معروف و بصلاح و سداد موصوف در ظفرنامه و مطلع سعدين مذكور است كه در آن اوان كه امير تيمور گوركان ايلدرم با يزيد را اسير گردانيد ميرزا محمد سلطان و امير شيخ نور الدين را ببرسا فرستاد و جمعى از اكابر آنديار به طرف دريابار فرار نمودند و لشگر ظفر شعار از عقب شتافته بيشتر آن مردم را گرفتند شيخ شمس الدين محمد جزرى و سيد محمد بخارى و مولانا شمس الدين فنارى از آن جمله بودند و امير شيخ نور الدين شيخ شمس الدين محمد را همراه خود بپايهء سرير اعلى برده در كوتابيه بشرف ملاقات صاحبقران خجسته صفات رسانيد و آنحضرت شيخ را منظور نظر اعتنا ساخته به صوب سمرقند فرستاد و آن جناب تا زمان وفات امير تيمور در ماوراء النهر اوقات شريف ميگذرانيد و تصحيح المصابيح را آنجا در سلك تأليف كشيد بعد از وفات آنحضرت بدار السلطنه هراة شتافت و در ايام دولت ميرزا شاه رخ در خامس ربيع الاول سنه ثلث و ثلاثين و ثمانمائه در شيراز وفات يافت . قاضى قطب الدين عبد الله الامامى بعلو قدر و رفعت مكان از تمامى اكابر و اعيان خراسان ممتاز و مستثنى بود و مدتى مديد در كمال استقلال در آن مملكت بتمشيت منصب جليلة المراتب قضا قيام و اقدام ميفرمود و اختيار داد و ستد موقوفات آنولايت نيز چندينگاه تعلق بخدام عاليمقامش مىداشت و تا آخر ايام حيات بر مسند جاه و جلال متمكن بود و همواره نقش امانت و ديانت بر سجل ضمير صحيفهء خاطر مىنگاشت نسب شريفش بابو بكر صديق رضى اللّه عنه ميرسيد لاجرم آن نسبت را ملاحظه كرده نام خود را عبد اللّه نامى مكتوب ميگردانيد . سيد برهان الدين اشرف بن مباركشاه در سلك اعاظم سادات و علما و اكابر اصحاب درس و فتوى انتظام داشت و در سنه ثلث و ثمانمائه علم عزيمت بصوب عالم آخرت برافراشت . شيخ كمال خجندى در سلك اكابر مشايخ روزگار و اعاظم زهاد بزرگوار منتظم بود و على الدوام برياضيات و عبادات اوقات گذرانيده گاهى اشعار آبدار بر لوح اعتبار نقش مينمود در نفحات مسطور است كه ظاهر اشتغال شيخ كمال شعر جهة آن بوده كه ظاهرش مغلوب باطن نشود چنانچه خود ميگويد بيت اين تكلفهاى من در شعر من * كليمى يا حميراى منست از حضرت ولايت پناه خواجه عبد إله مرويست كه فرمود شيخ كمال چندگاه در شاش ساكن ميبود و در آن مدت اصلا بحيوانى رغبت نمىنمود روزى والد بوى گفت كه چه شود اگر طعامى كه در آن گوشت باشد ميل فرمائيد بر وجه مطايبه فرمود كه هرگاه تو گاو خود را بكشى ما گوشت بخوريم و حال آنكه پدرم را گاوى بود در غايت